انگار همین دیروز بود که اومدی
و به من لذت شیرین مادر شدن رو چشوندی
انگار همین دیروز بود که تو رو روی سینم گذاشتن ...
گرم شدم از وجود معصوم و پاکت .
می ترسیدم لمست کنم که مبادا اتفاقی برات بیفته ...
و خدا رو شکر میکردم که اومدی و سالمی .
خدایا ...
سپاس
که به من شیرین ترین لذت دنیا رو چشوندی .
سپاس که به من قدرت و شهامت و صبوری دادی که بتونم این هدیه الهی رو تو بغلم داشته باشم .
سپاس ... سپاس ... سپاس
بخاطر همه با من بودنات .
هیچ وقت تنهام نذار .
+ نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 14:55  توسط ف.الف
|
خیلی آروم و بی صدا ...
یاد نگاهات میفتم ... وقتی بغلت کردم و بعد وقتی میون حوله بودی
رو دوش مامان بزرگت ...
دومین حمومت بود .
+ نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 0:18  توسط ف.الف
|
هر روز صبح که چشاتو باز میکنی دقیق به چشات نگاه میکنم .
و هر روز مطمئن میشم که داری بزرگ و بزرگتر میشی .
هم حس خوبی هست و هم نیست .
دلم برای این روزات حسابی تنگ میشه .درست مثل ضربه هات که هنوز حسشون میکنم .
اگه میتونستم تو رو تو همین روزات نگه میداشتم و نمیذاشتم بزرگ بشی .
از طرفی دلم قد کشیدنت رو میخواد .
انگار قد میکشی و بزرگ میشی تا همزمان من مادر بمونم .
مادر ...
: ۱۷ روزگیت میبد رفتیم با بابایی و بعد پاگشا شدی خانه پدربزرگ و مادربزرگ :
+ نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت 19:22  توسط ف.الف
|
آغاز یک زندگی است صدای گریه های بی جان تو
عمیق تر نفس میکشی ... و شروع می شود برایت
آخ ... از کلمه شیرین مادر
+ نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1390ساعت 13:35  توسط ف.الف
|
انگار بی هیچ خداحافظی شروع می شود ...
نه مادر و نه همسر ... و بغضی که نمیگذاری رها شود .
و شروع لحظاتی که به رهایی فکر می کنی و تنها خدا به فریادت می رسد نه خودت .
خوب دست و پنجه نرم میکنی ...
مثل یک قهرمان روی تشک قهرمانی ...
باید بجنبی ... برنده یا بازنده ...
خودت را پیروزمندانه به پبروزی برسانی .
و سبک هم می شوی ... اما نه ...
خوب می فهمی فاصله هست ...
روی همان تشک میکاوی ... اما نمی فهمی
و حسرت قلبت را می خورد .
فرار میکنم تا به آخر خوش برسم ...
گرما و خیسی تن مهمان نه ماهه ... فریاد میزنی و خدا را شکر میکنی .
خدایا شکر .
سالم است و صلاحتش به دست تو ... و من که یک وسیله ام .
و چهره معصوم مادربزرگ .
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 19:2  توسط ف.الف
|
ای بانوی فرداها ...
در درونم برقص و شاد باش ... شاد باش .
دنیایی که تا چندی دیگر در آن گام می نهی پر است از تلاطم ... آنچه که باورش در قیاس با دنیای کوچکت سخت است .
دنیایی که تاب قدمهای کوچکت را ندارد .
این واپسین ضربه هایت را محکم تر بنواز ... گویی این آخرین احساس مادرانه ام باشد .
و فردایی که تو هستی و دنیای پر از آشوب ...
پس بزن ...
تا بیشتر تو را احساس کنم .
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 14:50  توسط ف.الف
|
مهراوه ی من
مهراوه ي من!
من پرشكوه ترين سرودهاي عالم را
در ستايش تو-اي دختر آفتاب-خواهم سرود.
من پرشورترين ترانه هاي عاشقي را
كه برخوردارترين معشوقان جهان از آن نصيبي نبرده اند،
برايت خواهم ساخت.
اي غزل غزل هاي دل من!...
همه جا خوب ترين گل هاي معطر شعر را
از باغ هاي عشق و صحراهاي اساطير خواهم چيد
و دسته گلي خواهم بست.
و در يك بامداد اسفندي،
به ياد نخستين پرستوي بهاري
كه بر يك عمر زمستاني پرگشود،
ارمغانت خواهم آورد.
مهراوه ي خوب من!
من از اقصاي زمين مي آيم،
از اقليم هاي افسانه،
درياهاي ناشناس
سرزمين هاي غريب.
من از اقصاي تاريخ مي آيم.
من همه ي قرن ها را بوده ام.
دکتر علی شریعتی
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 11:27  توسط ف.الف
|
به دنیا می آیی دوباره ...
بدون اینکه بخواهی ... فقط منتظری که روز تولدت برسد ...
قرار همیشگیت همین است .
و امسال با رنگی متفاوت ... با احساسی ساعت گونه دور نقطه ای متمرکز ...
خوشحال ... نگران ... منتظر ... پر از تضاد و تشویش .
مثل برگی که از شاخه اش جدا شده ... افتادی ... اینجا .
گرچه آدم های اطراف از سختی هایت می کاهند ...
اما باز تنهایی ...
زنده ای برایشان ... پاییز ... بهار شاعران .
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت 10:39  توسط ف.الف
|
زمانی برای خود استادانه می تازی و از رقیب بی خبر ...
و زمانی تمام ایده های تو وامی از طرف رفیق رقیب می شود ...
و حالا پوچ نشسته ای و حسرت روزهای بی رقیب بر دلت ...
کشنده تر اینکه نه رفیق و نه رقیب ...
تنهایی و پوچ .
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 0:34  توسط ف.الف
|
خوب می دانم که وقتی از من جدا شوی ، دلم برای تمام حرکاتت تنگ می شود ...
برای بازی های دو نفره ...
و یه عالم شعر و قصه نخوانده ... حرف های نگفته و سکوت ... سکوت ... سکوت
بین من و تو ...
و می آید لحظه هایی که دیر تمام می شود ... ولی تمام می شود .
- نوشتم زمانی که هنوز تمام نشده -
- پاییز من چقدر دوستت دارم و اینبار بهار تازه ای می آید -
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 10:45  توسط ف.الف
|