17
زمانی ذرات هوا برایم ملموس بودند ...
انگار میشد هر کدامشان را حبس کرد ...
و زندگی را نگه داشت .
ولی چشمی که خودش را هم نمی بیند ...
و هر روز خنثی تر میشود چه ؟
این سکون زندگی
و در کنارش این حرکت همیشگی ...
آزارم میدهد .
زمانی ذرات هوا برایم ملموس بودند ...
انگار میشد هر کدامشان را حبس کرد ...
و زندگی را نگه داشت .
ولی چشمی که خودش را هم نمی بیند ...
و هر روز خنثی تر میشود چه ؟
این سکون زندگی
و در کنارش این حرکت همیشگی ...
آزارم میدهد .
هرچقدر هم بخواهی ...
دیگر تمام است .
این رویاها که فقط یک بار زیبایی دارند
نمیدانم به چه درد میخورند ؟
اصلا من خودم را میگویم ...
میبینی چقدر تکراری شده ام ...
برايم عجيب است كه .آ. دلش را آنقدر راه ميدهد
كه گاهي ناخواسته به بن بست ميرسد .
ولي من ...
چرا هراس دارم از ناديده هايم ؟
تمام ناخواسته و خواسته هايم را ميخواهم ...
هنوز زمان دارم ...
با اين همه دليل ...
آن هم از نوع منطقيش !
دست هایی که روی شانه هایم فرود آمدند
سرد بودند
از جنس دیگر ...
چرا ماندم ؟ هنوز نمیدانم ...
از خودم عقب افتاده ام ...
انگار باید سالها بگذرد تا به خودم برسم .
تو هم میدانی این رسیدن محال است .
تمام من ... تمام شده است .
من بی من چکند ؟
چقدر لطیف میشناسمت ...
به اندازه آنچه که باختم .
بی مهر تو و آل تو
مرا نفس مباد ...
خودشه ...
انگار همه جارو غبار گرفته
بارون نمیاد
باید ها کنم ...
درست وسط اینهمه دلتنگی
فقط خودت بگو ...
حق من این بود یا حقم بود؟
عشق پایدار نیازمند احترام و بازگشت بعد از هر دوریست .
اوی من؟
به عشق بگو
خطا کردم
اما تنها ماندم .
و اینبار میدانم که لیلی های کوچک
در آینه ، لبهاشان می لرزد .
سرمستم که بنده دل خویشم
و
مجنون لیلی ...
یک سلام شیرین
دستهایی که تو هوا تکون خوردند ...
و یک لبخند شیطنت آمیز کوچولو .
این یعنی ...
خدا جون ممنون .
این روزها
اندکی میاندیشم
آن هم در اصالت باورها
هنوز هم دوریم
این همه و آن همه که گفتند
فقط گفتند ؟!